تبليغاتX
خوش به حال خاطرات بی غبار
خوش به حال خاطرات بی غبار

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دل ها تنهاست؟


تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

سلام به همه دوستای گلم  امیدوارم حال همگی خوب باشه ببخشید که دیر اومدم آخه سرم خیلی شلوغ بود

راستش چند وقتیه بین دوستامون صحبت از شعر و شاعری و اهمیت ندادن ایرانیان نسبت به شاعران ایرانیه.

همه ما میدونیم که ایران به واسطه شاعران گران قدر به دنیا معرفی شده و شهرت فردوسی و مولوی و سعدی و خیام  زبانزد عام و خاصه،اما این وسط چیزی که باعث نارحتی و نگرانی همه دوستانم شده کم اطلاعی از اسعار این بزرگان شده.

کشورهای اروپایی و غربی بیشتر از هم وطنان به شاعرامون احترام میذارن،بیشتر از ما قدر اشعارشونو میدونن؛امسال پر فروش ترین کاست و پر تیتراژ ارین کتاب در آمریکا اشعار مولانا بود؛در چین هر ساله همایش و بزرگداشت سعدی برگزار میشه؛سازمان یونسکو امسال رو به عنوان سال رودکی اعلام کرده و...هزاران مواردی که نشان دهنده اهمیت دادن غربی ها به شاعران ایرانی ست.

متاسفانه دولت هم در این زمینه نه تنها اطلاعاتی به مردم نمیدهد بلکه این مشکل را تشدید میکند،برای مثال چند روز پیش برنامه مستندی از تلویزیون پخش شد که به معرفی شهر گرگان میپرداخت و یکی از شعرای ایرانی(عبدالقاهر گرگانی) که در این شهر دفن شده را بزرگترین شاعر عرب معرفی کرد!!!

تیتر بالا هم شاهد مثالی برای درک این موضوع است:

تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی       به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

واقعا این بزرگان ارج و قربتی که در آن سوی مرزها دارند در میان هموطنانشان ندارند و این جای تاسف دارد.

شعر ها،سخنان و حکمتهایی که هر کدامشان درس زندگی است.کاش ما هم سهمی در این رشد فرهنگی داشته باشیم و افتخار  شاعران بزرگ ایران را حفظ کنیم...

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 توسط صدف |

ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار

(این داستان حاصل گفتگوی منو دوست عزیزم نازنینه و کاملا واقعیت دارد)

ـگریه نکن عزیزم شاید مصلحتی تو کاره،اصلا نمیتونم باور کنم نازنین جون آخه شما که با هم خوب بودین و مشکلی نداشتین چرا این اتفاق افتاد؟!

دلم براش میسوخت مگه چند سال داشت که باید تو این سن و سال یه زن مطلقه به حساب میومد. نگاهش به زمین بود نمیخواست دونه های اشک که از چشاش سرآزیر میشد و کسی ببینه،با صدایی بغض گرفته گفت:صدف جون هر کسی یه سرنوشتی داره سرنوشت منم جز بدبختی چیز دیگه ای نیست.هنوز یه سال نیست که ازدواج کردم تو این یه مدت هر شب هزار بار میمردم و زنده میشدم،آخه باورم نمیشد کامران اهل زندگی نباشه،صدف جون باورت نمیشه یه روز بعد از ازدواجمون کتکم زد،منی که تا حالا از گل نازکتر نشنیدم، باور کن تو این چند ماه فقط هر شب از خدا میخواستم منو از زندگی نجات بده دیگه از زندگی خسته شدم،هر شب توهین هر شب کتک هر شب دعوا حالا هم که کارای طلاق داره انجام میشه بدبخت تر از دیروزم ولی همه اینا تقصیر بابامه

منی که عزیز دوردونه بابا بودم حالا یکی اومده که داره تلافی سالهای راحتی منو میکنه،کسی که داره حق مهرداد و ازم میگیره.

با تعجب گفتم چی داری میگی،مهرداد کیه؟نازنین جون به من بگو چی شده،و او گفت همه ناگفتنی هایی که تو این سالها تو سینش سنگینی میکرد...

(اول یه شرح مختصر درباره نازنین بگم:نازنین تنها فرزند یه خانواده ثروتمنده،تنها دلخوشی باباشه تو زندگی،عزیز دوردونه بابا،نازنین دختری بود که به رغم زندگی آنچنانیش نه تنها به کسی فخر نمیفروخت که حتی وقتی میدید کسی به کمک احتیاج داره بیکار نمیموند،خلاصه اینکه اگه هر کسی با نازنین ازدواج میکرد خوشبخت میشد و اما حالا خود نازنین...)

از قرار معلوم پدر نازنین قبل از مادر نازنین یه همسر دیگه داشت،یه زن کم سن و سال که کسی و نداشت همه خونوادش تو تصادف از دست داده بود یه زن ساده که جز مهربونی کسی ازش ندید بعد از دو سال زندگی وقتی یه پسر یک ساله از پدر "ن" داشت زن بیچاره رو تنها گذاشت فقط به این دلیل که زهره خانم زن دلخداه آقا نبود،آقا وقتی مادر "ن" رو دید تصمیم گرفت با اون ازدواج کنه و زهره رو طلاق بده.

زن بیچاره هم تا میتونست گریه کرد،واسطه فرستاد،زجه زد حتی حاضر  شد کلفتی مادر "ن" رو بکنه فقط آقا اونو بیرون نندازه اما وقتی دید نمیتونه کاری کنه دست پسرشو گرفت و گفت:آقا مرتضی منو بدبخت کردی به درک پسرمو آواره کردی اما بدون همه اینا تلافی داره همه اینا روزی گریبانگیرت میشه.زهره وقتی میرفت فقط نفرین کرد فقط نفرین...

نازنین سرشو گذاشت رو شونه هام و گفت:زهره پنج سال بعد میمیره و پسرش راهی پرورشگاه میشه.میبینی صدف همه اینا به خاطر کار باباست،من قربانی هوس بابا شدم منم یه روز خوش تو زندگیم ندیدم بابا همه داراییشو به اسم مامان زده تا مهرداد سهم نداشته باشه نازنین میگفت و من فکر میکردم و پیش خودم میگفتم (ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار)

تو رو خدا مواظب باشین  همه بدی ها تقاص داره نذارین کسی ازتون برنجه نذارین زندگیتون زندگیه عزیزترین کستون خراب بشه طوری که دیگه راه برگشت نداشته باشین،تو رو خدا مواظب باشین

یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط صدف |

شیر مرد خدا شیر ننوشید

امشب کوفه حال و هوای دیگری دارد.امشب یتیمان دیگر صدای پای آشنایی را نمیشنوند،امشب آسمان نیز هوای گریه دارد امشب دلها همه نگرانند و امشب اما از هزار شب برتر است...

امشب چشمان زینب بارانی است،حسن امشب تنهاتر از همیشه است.

امشب قرآن نازل شد امشب از هزار شب برتر است،امشب نقش اختیار در سرنوشت آدم پررنگ تر است.خدا یه فرصت دیگه واسه جبران بهت داده نکنه ازش استفاده نکنی،نکنه خواب بمونی نکنه فقط واس خودت دعا کنی.

با تموم رو سیاهی اومدم منو ببخشی،مگه خودت نگفتی جوونا به خدا نزدیکترند من که بهت نزدیکتر از همه هستم کمکم کن که گناه نکنم اگه میخوای کمکم کنی حالا وقتشه که درمانده شدم حالا که از  همه جا رانده شدم.حالا که سیاهی تو زندگیمه،حالا که کوتاهی تو بندگیمه .اگه امشب دستمو دراز کردم دستمو پس نزن،اگه خواستم بیراهه برم جلومو بگیر.فقط ازت بخشش میخوام و کمک همین...

یتیمان صدای پای علی را میشناسند،چون هر شب منتظر قدم های علی بودند

سه شنبه دوم مهر 1387 توسط صدف |

!رمضان به نيمه رسيد،ما به کجا رسيديم؟

رمضان به نيمه رسيد،ما به کجا رسيديم؟!
اين سوالي بود که تمام ديشب ذهنمو مشغول کرده بود,ديشب ماه رمضان به نيمه رسيده بود ,ولي ما هنوز اول راه مونديم!؛هنوز نتونستيم اون وعده هايي که با دلامون بسته بوديم اون عهدي که هر شب قدر با خودمون و خداي خودمون ميبنديم و به پايان به رسونيم هميشه اونو نيمه کاره رها ميکنيم
هميشه وقتي ماه رمضان تموم ميشه وعده هاي ما هم فراموش ميشه انگار نه انگار که به خودمون قول داده بوديم که ديگه اشتباهاتمون رو تکرار نکنيم اما هر روز تکرار ميشه اين اشتباهات در ما
هر روز که ميگذره تنهاتر ميشيم؛هر روز قلبهامون کدرتر ميشه وهر روز....
واقعا ماه رمضان امسال چقدر تونستيم تغيير کنيم؟ چقدر تونستيم ثابت کنيم که آسموني هستيم؟
وقتي يکي از عزيز ترين کسان ما از ما دلگير ميشن تمام سعي رو ميکنيم که خوشحالش کنيم ميخوايم تمام نارحتي رو از وجودش پاک کنيم اما کي تا حالا سعي کرده تا امام زمان رو نارحت نکنه,کي کاري کرده که باعث خشنودي اون بزرگوار بشه!
مگه همه ما شبهاي قدر تو هيئت ها تو مساجد واسه غريبي واسه شهادت امام علي اشک نميريزيم,مگه همه ما امام علي رو واسطه قرار نميديم که از خدا بخواييم ما رو به خاطر همه گناه ها  نه، اشتباه هاتمون ببخشه و حاجت روا کنه پس چرا نميخوايم علي وار زندگي کنيم.
مگه نميدونيم مهدي، عزيز دل امام علي هست,چرا همه ما شباي قدر همه حاجت هامون رو از خدا طلب ميکنيم هر کي يه چيزي ميخواد يکي ماشين،يکي خونه،يکي...اما کدوم ما ظهور امام رو ميخواييم ما رکورد اهل کوفه رو زديم ما هم نامه هامون به آقا بوي نامردي ميده هنوز دست رو دست گذاشتيم و شرايط رو مهيا نميکنيم
هر کس که هواي دوست در سر دارد                          شمشيرنه،قلب خويش را بردارد
در سنت شیعه نیست حتی به نماز                            که دست به روی دست خود بگذارد
     
هيچ وقت به اين فکر کردين که اگه قرار باشه امروز آخرين روز زندگي شما باشه،و امسال آخرين ماه رمضان شما اون وقت با چه رويي با امام زمان با اما علي با پيامبر و...روبرو ميشيد.  بعضي ها جوري زندگي ميکنن که انگار مرگ و قيامتي وجود نداره انگار مرگ فقط واسه همسايه است؛اون غيبتهايي که کرديم چي ميشه اون دل شکستن ها چي؟چه قدر وقت واسه جبران داريم؟؟؟ يه جايي خوندم که شب اول قبر وقتي پرسيدن امام تو کيست؟و زماني که ميخواي جواب بدي اگه ائمه ازت راضي نباشن خود امام علي جواب ميده :من امام او نيستم ؛و واي به حال کسي که ...
کاش بتونيم شباي قدر رو قدر دان باشيم قبل از اينکه واسه خودمون دست به دعا بشیم به بغل دستي مون هم نيم نگاهي بندازيم شايد اون از ما محتاج تر باشه!!!
  

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط صدف |

خدا چلچراغی از آسمان آویخته

گفتند: چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو کن.شب چهلمين خضر خواهد آمد.چهل سال خانه ام را رُفتم و روبيدم و خضر نيامد.زيرا فراموش کرده بودم حياط خلوت دلم را جارو کنم
...
گفتند: چله نشيني کن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت.ومن چهل سال به چله نشستم اما هرگز بلندي را بوي نبردم زيرا که از ياد برده بودم که خودم را به چهلستون دنيا زنجير کردم
....
 گفتند:دلت پرنيان بهشتي است.خدا عشق را در آن پيچيده است.پرنيان دلت را وا کن تا بوي بهشت در زمين  پراکنده شود.
چنين کردم،بوي نفرت عالم را گرفت.و تازه دانستم بي آنکه با خبر باشم شيطان از دلم چهل تکه هي براي خودش دوخته است
....
به اينجا که ميرسم نا اميد ميشوم،آن قدر که ميخواهم همه ي سرازيري جهنم را يک ريز بدوم.اما فرشته اي دستم را ميگيرد و ميگويد:هنوز فرصت هست به آسمان نگاه کن.خدا چلچراغي از آسمان آويخته است که هر چراغش دلي است.دلت را روشن کن.تا چلچراغ خدا را بيفروزي.فرشته شمعي به من ميدهد و ميرود
 
راستی


بیایید ما هم در این شبهای ماه مبارک رمضان دلهای خود را در چلچراغ خدا روشن کنیم

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط صدف |



نازنينم,خوبم!
اگر امروز تو تنهايي و من تنهايم,اگر امروز به زيبايي سار بال و پر ميزني و من نرسد آوايم,کار من نيست که در قلب تو جا گيرم و خندان باشم.من کجا ودل بي دغدغه و پاک و قشنگ تو کجا؟ قافيه سخت نگير,ساده کن مأوا را,کنج اين خاطر تو از سر من هست زياد!روزگارت خوش باد

sadaf_r332@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme